فریاد ما  Fariade Ma

             این نشریه کاملا مستقل و دور از سازمان و حزب و ... بوده و فقط برای رساندن فریاد دادخواهانه مردم ایران راه اندازی شده است .                                                                     جمهوری اسلامی با پذیرش ولایت فقیه و صغیر دانستن 70 ملیون ایرانی عملاً ناقض اعلامیه جهانی حقوق بشر می باشد

بایگانی  ( 31 )

سال سوم شماره 31 اسفند ماه 1385 بهاء 05/0 یورو

 ما در دوران ظلم و تعدی به جان انسانها در کشوری که با نام و به بهانه اسلام جان مسلمان و غير مسلمان را براحتی با فتوای انسانی ناآگاه و متحجر می گيرند، رشد نمودیم .

اين کشور که:

با پذیرش ولایت فقیه ، قانون اساسی آن دال بر صغير بودن ۷۰ مليون مردم ايران می باشد و فقط حافظ منافع عده ای ناکس شده است .

اين کشور که:

به گفته رهبرش ( همانا جانشین نماینده خدا در زمین ) که : مردم ایران دو گروه خودی و غير خودی هستند و همه چيز را برای خودی ها درست و برای غير خودی ها نا درست است .

اين کشور که:

حق آزادی بيان و انديشه را از تمامی مردم گرفته و در پاسخ کمترين اعتراض مردم توسط مزدورانش سرکوب و اعدام می گردد.

این کشور که :

نمایندگانشان منصوب رهبر و شورای نگهبان بوده و در خواب هستند

وای به حال این مردم

این کشورکه:  ....

ما گفتنی زياد داریم ولی اينک توان باز گوئی تمام آنها نيست ولی اين سر آغازی برای رساندن نجوای مان که اينک به صورت فريادی شده است می باشد.با اميد همکاری شما انسان های آزاده و آزاديخواه .

ماهنامه فریاد ما

توهم دشمن و دشمن تراشی

وحید محمدتقی نژاد

در بسیاری از گزارش ها و مقالاتی که توسط خبرنگاران غربی در مطبوعات این سوی جهان منتشر می گردد، معمولا بر نسل جوان ایران و دلخوری آنها از انقلاب تکیه می شود. چندی پیش نیز یکی از روزنامه های معتبر آلمانی از قول گزارشگر خود از تهران نوشت جوانان ایران با نفرت و سرزنش از پدران و مادران خود می پرسند: «چرا انقلاب کردید؟» راست می گویند. اگر انقلابی که بیست و هشت سال پیش روی داد، راه و مسیر دیگری در پیش می گرفت که ایران را منطبق با معیارهای شناخته شده بین المللی به یک کشور معتبرتر از پیش، در منطقه و جهان تبدیل می ساخت، آنگاه جوانان نیز چه بسا به دو نسل گذشته آفرین می گفتند. لیکن چنین نشد. پیامدهای انقلاب اسلامی نه علیه دیکتاتوری و وابستگی، و نه برای آزادی و رفاه اقتصادی، بلکه از همه نظر علیه ایران بود.

آرزوهای بزرگ

اگر تغییر نسل را آنچنان که معمول است، بیست سال در نظر بگیریم، در انقلاب 57 سه نسل شصت سالگان، چهل سالگان و بیست سالگان شرکت داشتند. برخی از آن چهل سالگان و شصت سالگان و هم چنین بالای شصت سال به قدرت رسیدند و همچنان می تازند. برخی از آنان که از قدرت رانده شدند و یا از همان آغاز به صف مخالفان پیوستند دیگر در میان ما نیستند.

شمار بسیاری از سه نسل مردم عادی در جبهه های جنگ و یا در اعدام ها قربانی شدند. بر آن سه نسل که در آن دوران سی میلیون جمعیت ایران را تشکیل می دادند، در طول سه دهه سی میلیون دیگر افزوده گشت که هیچ نقشی در انقلاب نداشتند و تا به امروز نیز این امکان را نیافتند نقشی در تعیین و تغییر سرنوشت خود بیابند.

امروز بیش از دو سوم جمعیت ایران را دو نسل جوان و نوجوانی تشکیل می دهند که حاضر نیستند تاوان اشتباهات نسل های پیشین را بپردازند که بخش کوچکی از آن به همراه آقازاده های خود بر آنها حکم می راند و منابع سیاسی و اقتصادی کشور را تیول خود می داند، و بخش دیگرش که اکثریت مردم را تشکیل می دهد، سخت گرفتار تأمین معاش روزانه است.

نسل ما که بیست سالگان انقلاب 57 بودند، با آرزوهایی بزرگ که خیلی زود نقش بر آب شد، می خواست جهان را تغییر دهد. لیکن جهان که سهل است، آن نسل کشور خود را نیز نتوانست در مسیر آرزوهای نیک و بهبود شرایط سیاسی و اقتصادی تغییر دهد.

در نیکی آرمان آن نسل هیچ تردیدی نیست ولی گویا از شوخی روزگار این لنین بود که زمانی گفت «راه جهنم نیز با نیات پاک سنگفرش شده است»! آن آروزهای بزرگ و آرمان های پاک نیز به جهنم جمهوری اسلامی انجامید که دست کم سه نسل در آن، جوانی و زندگی خود را باخته اند.

خشت نخست که چیزی جز خود انقلاب نبود، کج گذاشته شده بود و دیواری نیز که بر آن خشت بالا رفت، همچنان بر سرمان آوار است.

گمان می کنم نخستین بار اندیشه ورزان ملی و دمکرات مانند شاپور بختیار و داریوش همایون بودند که انقلاب 57 را انقلابی زائد، غیر ضروری و نا لازم نامیدند. بعدها بسیاری از چپ ها و حتی برخی از تحلیل گران جوانتر در ايران نیز بر این واقعیت انگشت نهادند. اگر آن چنان که رایج است، اصلاح را به عنوان بدیلی در برابر انقلاب مطرح کنیم، آنگاه خواهیم دید که اصلاح طلبی اتفاقا در رژیم گذشته بیشتر معنا و مصداق می یافت تا رژیم کنونی. دلیل این ادعا چیزی جز تفاوت بنیادین قانون اساسی مشروطه و قانون اساسی جمهوری اسلامی که بنیاد حقوقی دو رژیم را تشکیل می دهند، نیست.

در این میان، کسانی که امروز مدعی تئوری «اصلاح» و طرفدار سرسخت «اصلاحات» در جمهوری اسلامی هستند هرگز نتوانسته اند گریبان خود را از تناقض انکارناپذیر بین علاقه بیمارگونه به «انقلاب شکوهمند» و عشق توصیف ناپذیر به «اصلاح» این رژیم، رها سازند. ظاهرا طرفدار اصلاح هستند، لیکن از یک سو انقلاب 57 را می ستایند و از سوی دیگر نمی توانند عناصر اصلاح پذیر این رژیم را در ساختار حقوقی آن و به ویژه در قانون اساسی که پیشاپیش راه هرگونه تغییرات اصلاحی را بسته است، نشان دهند.

مگر نه این است که نخستین اصل مقوله «اصلاح» همانا تلاش در چهارچوب نظام و قانون اساسی موجود است؟

ولی آیا این نظام و قانون اساسی موجود نباید اجازه چنین تلاشی را بدهد، که اگر چنین نباشد، اصلاح معنایی نمی یابد؟

قانون اساسی جمهوری اسلامی این اجازه را نمی دهد. کافیست به مقدمه و اصول این قانون مراجعه کنید. قانون اساسی مشروطه اما، اگرچه دیگر مناسب امروز نیست، لیکن آن زمان چنین اجازه ای را می داد. دلیل اش هم این است که امروز نمی توان زمامداران جمهوری اسلامی را سرزنش کرد که قانون اساسی خود را زیر پا می نهند، چرا که آنها دقیقا بر اساس آن عمل می کنند و برای اصلاح رژیم باید از آنها خواست که اتفاقا آن را زیر پا نهند! محمدرضا شاه پهلوی اما از سالهای پایانی دهه سي خورشیدی قانون اساسی مشروطه را زیر پا می نهاد و به جای آنکه سلطنت کند، حکومت می کرد. برای اصلاح رژیم پیشین، باید از شاه خواسته می شد تا قانون اساسی را زیر پا ننهاده و آن را رعایت کند! ت

وصیه رعایت قانون اساسی به زمامداران جمهوری اسلامی یعنی ادامه استبداد و زیر پا گذاشتن حق حاکمیت مردم. اگر هم اصولی در قانون اساسی دیده می شوند که بویی از حقوق بشر برده اند، یا با یک «مگر آنکه» از خاصیت می افتند و یا با اصول صریح دیگر نقض می گردند. توصیه به رعایت قانون اساسی به شاه اما به معنای روی برگرداندن از استبداد و رعایت حق حاکمیت مردم می بود.

 اگر شاه به اختیارات محدود خویش باز می گشت، کاری خلاف قانون اساسی انجام نمی داد. امروز اما ولی فقیه و نهادهای حاکم بر جان و مال مردم، اگر از اختیارات بی حد و حدود خود استفاده نکنند، قانون اساسی نظام را زیر پا می نهند! این است آن تفاوت بنیادین که جای «اصلاح» و «انقلاب» را در این دو رژیم عوض می کند.

آن رژیم باید با اصلاح به رعایت قانون اساسی وا داشته می شد. این رژیم را باید با انقلاب از رعایت قانون اساسی اش بازداشت! سينه چاكان «اصلاح طلبان» از واژه «انقلاب» رم نکنند! منظورم از انقلاب، همان تغيير قانون اساسي است كه همين «اصلاحات» زمانی مدعی اش بود و بعد منکرش شد چرا که تحقق آن معنایی جز انقلاب نمی داشت! در واقع اما طرفداران «اصلاحات» همان انقلابیونی هستند که اصلاح شان چیزی جز همکاری با خودکامگان از این رأی گیری تا آن رأی گیری نیست. اینان هم انقلابشان علیه ایران بود،

هم اصلاحشان علیه ایران است.

 

همکاری موثر جمهوری اسلامی در انتخاب گزینه علیه خود

بهزاد توکلی

ژیم ملایان با مواضع تحریک آمیز و جنگ طلبانه، پیشاپیش زمینه تشدید اقدامات بین المللی علیه خود، حتی فراتر از دستور کار جلساتی همچون نشست لندن را هموار ساخته است.

قانع کننده ترین دلیل برای افزایش سطح فشارها را گماشته ولی فقیه بر مسند ریاست جمهوری در اختیار گذاشته است.

همزمان با "بهبود شرایط جسمانی" مرشد خویش و تاکید دو باره وی بر سیاست تقابل، آقای احمدی نژاد نیز پس از مدت کوتاهی خاموشی اجباری، به دوران نقاهت سیاسی خویش پایان داد تا برنامه اتمی رژیم را یک "قطار بی ترمز" توصیف کرده و بدینوسیله درب همه راه های مسالمت آمیز حل بحران را از پیش بسته اعلام کند. جمهوری اسلامی که به نظر می رسد امید به خلاصی از تنگنای خودساخته ای که در آن گرفتار شده را از دست داده باشد، همچنین از زبان آقای احمدی نژاد، نگاه خود به "مذاکره و گفتگو" را به صراحت فاش ساخته است.

اعتراف وی به این که "ما مدتهاست ترمز و دنده عقب قطار هسته ای را دور انداخته ایم"، ماهیت فریبکارانه همراهی ظاهری جمهوری اسلامی با تلاشهای "سه تفنگدار"، شورای حکام آژانس، کانالهای میانجی گوناگون و همچنین مساله بازرسیها را آشکار می سازد.

اگر چه حجت الاسلام روحانی، سرگماشته قبلی پرونده اتمی، پیشتر همین مفهوم را در قالبی دیگر بیان داشته بود اما ایراد دو باره آن در شرایط به شدت ملتهب کنونی، تاثیر به مراتب مستقیم تری بر انتخاب شیوه مهار ملاها از سوی طرفهای خارجی آنها می گذارد.

جمهوری اسلامی همانگونه که تا کنون موفق شده است جامعه بین المللی و قدرتهای هدایت کننده آن را علیه خود متحد کند، با همین درجه از جدیت نیز در حال اثبات ناکارا و بی فایده بودن تدابیر محدود و مسالمت آمیز برای چیرگی بر بحران هسته ای خود است.

 

جمهوری اسلامی در ایران و جهان تنها مانده است

امیر خزائی

اگر تا دیروز گروههائی وجود داشتند که می اندیشیدند قدرتهای خارجی هستند که نظام کنونی ایران را پشتیبانی می کنند و از این رو ملت ایران نمی تواند به پا خیزد و حق مسلم خویش را بطلبد، اوضاع کاملا دگرگون شده و هرچه می گذرد انزوای بین المللی رژیم عمیق تر و جدی تر می شود.

در یک کلام می توان گفت که در موقعیت بین المللی کنونی، تنها رژیمهائی که در کنار نظام ایران ایستاده اند حکومتهای ونزوئلا، کوبا و سوریه هستند و حکومت ایران در هیچ کجای دیگر دنیا پشتیبانی ندارد و اگر ملت ایران اراده کند و به پا خیزد و کمر همت بندد، از پشتیبانی صلح خواهان و آرامش طلبان جهان نیز برخوردار خواهد شد و فروپاشی رژیم امکان پذیر خواهد گردید.

امروز تنها ایالات متحده نیست که به خطرات حکومت ایران پی برده و خواهان برانداختن آن است. اروپا نیز به این خطرها پی برده وحتی روسیه و چین نیز به تدریج از حکومت ایران روی می گردانند و کشورهای عرب و مسلمانان اهل تسنن هم برای خنثی کردن خطرات ناشی از قدرت گرفتن شیعه به حال آماده باش درآمده اند.

حکومت ایران در این هفته بیست و هشتمین سالگرد به قدرت رسیدن را در حالی جشن می گیرد که هم در درون مرز و هم برون مرز خود را زبون و تنها احساس می کند و اگر همه آحاد مردم به یکدیگر دست اتحاد بدهند و خواست خود را فریاد کنند، پایه های رژیم به شدت لرزان خواهد شد.

در دو دهه نخست به قدرت رسیدن حکومت دینی در ایران، هیچ کشور دنیا به سخنان تهدیدآمیز و شعارهای توسعه طلبانه و فتنه گریهای حکومت برای صدور انقلاب خویش توجه چندانی نمی کرد.

در یک سال نخست تغییر رژیم، دنیا این شعارها و تهدیدها را یک امر طبیعی تلقی می کرد که از التهاب انقلابی ناشی می شود. پس از آن نیز ایران مدت هشت سال زیر بار جنگ با عراق کمر خم کرده بود و نمی توانست به کشورهای دیگر آزار جدی برساند. ولی از آغاز هزاره سوم میلادی (هفت سال پیش) اوضاع به صورت تدریجی تغییر کرد- وامروز حکومت ایران نه تنها از لحاظ مسائل و مشکلات داخلی خود را بر لبه پرتگاه می یابد، که در صحنه بین المللی نیز احساس می کند که زمین زیر پایش می لرزد و ممکن است فرو پاشد.

از نظر موقعیت داخلی و خارجی رژیم، یک سال و اندی دولت احمدی نژاد، بدترین گزینه ممکن بود. او نه تنها با اظهارات تند و گزنده علیه دولت های خارجی، آنها را بشدت آزرده خاطر ساخت و چهره واقعی رژیم را به جهانیان نشان داد (و نشان داد که چنین رژیمی نمی تواند اصلاح پذیر باشد)، بلکه در امور داخلی نیز بر شدت بحران اقتصادی افزود و در حل امور ورفع مشکلات و اجرای قول ها و وعده های خود کاملا شکست خورد.

این شکست چنان آشکار است و با اعتراض مردمان وحتی دولتمردان روبرو گردیده، که احمدی نژاد برای دفاع از خویش ادعا می کند که گناه از او نیست، بلکه گروهی از مقامات رژیم مغرضانه می خواهند دولت او را به شکست بکشانند و از این رو علیه وی به توطئه چینی پرداخته اند. در این رابطه، بارها نام حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی برده شده- که گرچه می تواند درست باشد و منطقی می نماید، ولی بهیچوجه نمی تواند توجیه گر ناکامیها و بی کفایتی های دولت او در حل مشکلات اقتصادی کشور باشد.

امروز خود سران رژیم به نارسائی های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، به صراحت اعتراف می کنند. وزیر کار، خود می گوید که هرسال یک میلیون نفر به شمار جوانان بیکار کشور افزوده می شود. مقامات، خود اعتراف می کنند که شمار معتادان از چند میلیون نفر فراتر می رود. آنها خود می گویند که تنها در شهر تهران چند صد هزار زن وجود دارد که برای گذران زندگی ناچارند به تن فروشی بپردازند. درآمدهای کلان نفتی، به جای آنکه برای بهبود حال مردم به کار رود، به سوی سازمانهای ترور عربی و فلسطینی سرازیر می شود- و یا به مصرف تولید موشک و بمب اتمی میرسد و بخشی از آن به جیب آقازاده ها میرود وقسمتی صرف پر کردن کسری درآمدهای دولت می گردد و غیره و غیره.در حالی که کشورهای فقیر و درمانده گذشته دو اسبه به سوی پیشرفت و رفاه می تازند، در ایران مردم از نظر درآمد و سطح زندگی درجا می زنند و یا حتی پس می روند.

مردم ایران از دیرباز به این باور رسیده اند که پیش از براندازی نظام کنونی، هرگز نخواهند توانست به آرمانهای ملی و حق مسلم خود برسند و در مسیر رفاه و ترقی گام گذارند- زیرا اولویت های رژیم با مصالح ملی و منافع همگانی ایرانیان هم خوانی ندارد و هرگز نمی تواند داشته باشد.ولی اگر تا دیروز شهروندانی بودند که می اندیشیدند حکومت ایران از پشتیبانی برخی دولت های خارجی برخوردار است (که سود خویش را در ادامه بقای این رژیم می دانند)، امروز اوضاع کاملا دگرگون شده و اکثر کشورهای جهان پشتیبانی خود از رژیم را متوقف ساخته اند و انزوای حکومت عمیق تر و شدیدتر شده است.

حکومت در حالی به بیست و نهمین سال به قدرت رسیدن پای می گذارد که سایه تیره یک درگیری نظامی خونین بر سراسرایران سنگینی می کند. همه نشانه ها حکایت از آن دارد که ایالات متحده خود را برای جنگ با حکومت ایران آماده می سازد و هر گامی که دولت واشنگتن برمی دارد، بازگردانی از همان اقدامات آمریکائی علیه صدام حسین است که به جنگ و براندازی حکومت او انجامید: مبارزه اقتصادی با رژیم، تصویب تحریمها در شورای امنیت، سخت گیریهای پولی ومالی در صحنه بین المللی، تشویق سیستم بانکداری جهانی به کاهش و حتی متوقف ساختن همکاری با حکومت ایران، تمرکز نیروهای نظامی در خلیج فارس واطراف آن، تلاش برای پرورش دادن یک اوپوزیسیون متحد ایرانی، افزایش بودجه های تبلیغاتی آمریکا علیه حکومت ایران و یک سلسله اقدامات دیگری که زمان برای افشای آنها مساعد نیست.

آمریکا در این سلسله اقدامات خود، و علیرغم آنکه یک نیروی نظامی بزرگ در اطراف ایران متمرکز ساخته، در این مرحله قصد حمله به ایران را ندارد- و امیدوار باشیم که جنگی در منطقه رخ ندهد- که اگر چنین شود برای ایرانیان فاجعه ای بزرگ خواهد بود. آمریکائیان بر این باورند که شدت گیری تهدید نظامی، همراه با سلسله اقدامات اقتصادی و سیاسی و دیپلماتیک علیه حکومت ایران، بالاخره موجب از هم پاشیدگی رژیم و یا متوقف گردیدن برنامه های اتمی آن خواهد شد- و تنها اگر این امید به بن بست برسد، آنگاه است که آمریکا چاره ای جز حمله نظامی به منظور نابود کردن تأسیسات اتمی ایران در برابر خود نخواهد دید- که حتی در آن مرحله نیز یورش زمینی صورت نخواهد گرفت و حمله نظامی، تنها از طریق هوائی و آنهم به هدف انهدام شماری از تأسیسات مهم اتمی رژیم خواهد بود.

در ظاهر چنین تصور می شود که کشورهای اروپائی در مورد جدی بودن خطرهای ناشی از حکومت ایران، با ایالات متحده همخوانی ندارند. ولی در واقع چنین نیست. امروز اروپا خود را بیش از هر زمان دیگر، از جانب رژیم ایران در خطر می بیند ولی هنوز از آن شهامت و قاطعیت آمریکا برای رویاروئی با این خطر برخوردار نیست. اروپا نه تنها در برابر موج فزاینده اسلام گرائی قرار گرفته (که حکومت ایران مرتبا بر این آتش هیزم می گذارد) بلکه شاهد آن است که رژیم ایران به موازات تلاش پر شتاب برای رسیدن به بمب هسته ای، به تولید موشک های دوربرد نیز ادامه می دهد و آن روز دور نخواهد بود که بتواند بمب اتمی خود را به سوی پاریس و لندن پرتاب کند. حکومت ایران، گرچه تولید موشک شهاب-4 را (که قرار است پنج هزار کیلومتر برد داشته باشد) تکذیب می کند، ولی برخی مقامات رژیم صریحا می گویند که در اندیشه موشک های پرقدرت تری هستند که شش هزار و حتی ده هزار کیلومتر برد داشته باشند.

حتی جمهوری روسیه نیز، علیرغم همه سود مالی کلانی که از قبل حکومت ایران می برد، نمی تواند نسبت به توان اتمی و موشکی این رژیم بی اعتنا باشد. حکومت تندروهای اسلامی در ایران، که به موشک و بمب هسته ای هم مجهز گردد، می تواند برای روسیه نیز مشکل آفرین باشد. مسلمانان چچن و اینگوشتیا را نباید از یاد برد!

حتی اگر قطعنامه 1737 شورای امنیت علیه حکومت ایران شامل تحریم های سرنوشت ساز نبوده، ولی این واقعیت که حتی روسیه و چین نیز به پشتیبانی از آن رای داده اند نشان میدهد که رژیم ایران هیچ دوست واقعی در منطقه و جهان ندارد و یازده روز دیگر- هنگامی که گزارش البرادعی درباره بی اعتنائی حکومت ایران به قطعنامه پیشین انتشار یابد، تحریمهای جدی تری در انتظار رژیم خواهد بود.

دولت احمدی نژاد تهدید کرده بود هر کشوری که علیه برنامه های اتمی حکومت رأی دهد با مجازاتهای اقتصادی و سیاسی از جانب رژیم روبرو خواهد شد- که چنین نگردید و رژیم ایران ناتوانی و تنهائی خود را در صحنه جهانی عریان ساخت.

دگرگونی مهم دیگر در صحنه بین المللی، که می تواند برای مردم ایران در بپاخیزی آنها دلگرم کننده باشد، ترس و نگرانی کشورهای عرب و اهل تسنن از زیادروی ها و تک تازیهای حکومت شیعه ایران است. حمایت گسترده رژیم ایران از فتنه گریهای حزب الله لبنان و مجهز شدن آن حکومت به موشک و بمب، همراه با اظهارات مقامات دینی رژیم که اهل تسنن را مسلمان و حتی انسان نمی دانند، ممکن است به برپائی یک جناح منسجم عربی-سنی علیه حکومت ایران بیانجامد- که آماده همکاری با ایالات متحده در صورت آغاز عملیات نظامی علیه رژیم ایران باشد. در داخل کشور، نه تنها مردم از آمادگی بیشتری برای بپاخیزی برخوردار شده اند، بلکه اقلیت های قومی در چارگوشه کشور نیز صدای اعتراض خویش را بلند و بلندتر می کنند. بلوچ ها و کردها و ترکمن ها و عرب زبانان و حتی آذری ها به این باور می رسند که اگر در براندازی رژیم حاکم نقش مؤثری ایفا کنند، در نظام آینده ایران می توانند برخی آزادیهای فرهنگی و اجتماعی را طلب کنند و از حقوق بیشتری برخوردار باشند.تا دیروز ملت ایران بر این باور بود که رژیم در زیر سایه قدرت های خارجی به حکومت ادامه می دهد و برانداختن آن آسان نیست. ولی این تصویر نیز عوض شده و دنیا برای کمک به مردم ایران آماده و آماده تر می شود.

شهامت احمدی نژاد از چیست؟

شهاب سبحانی

احمدی نژاد: همه بزدل اند! (البته به جز ايشان!)

«رسول منتجب‌نيا» قائم مقام دبيرکل حزب اعتماد ملی پيرامون مهلت رو به پايان قطعنامه شورای امنيت سازمان ملل با سايت آفتاب مصاحبه کرده و گفت:

هنوز فرصت هست که دست اندرکاران موضوع هسته‌ای به مردم و نخبگان برگردند و نظرات کارشناسان و نخبگان ملت را جويا شوند و اين احتمال را بپذيرند که در روند پيگيری پرونده هسته‌ای دچار اشتباه شده و بهترين راه را نپيموده‌اند. در تبادل نظر با نخبگان هنوز اين احتمال وجود دارد که راه حل مناسب‌تری پيدا و ارائه شود.

هنگامی که نخبگان ملت در يک تصميم بزرگ دخالت داشته باشند، اين تصميم پشتوانه مردمی بيشتری خواهد داشت تا آنکه چند نفر از نخبگان به صورت مجرد و در اتاق‌های بسته در اين باره تصميم‌گيری کنند.

در شرايط کنونی هم برای برون رفت از وضعيت به وجود آمده و هم برای آينده کشور و مواجهه با هرگونه احتمال خطر، مسئولان چاره‌ای ندارند جز جلب افکار عمومی و بها دادن به نخبگان و صاحبنظران .

امروز تمام کارشناسان و صاحبنظران موضوع هسته‌ای اظهار نگرانی می‌کنند، اما متاسفانه برخی مقامات اجرايی بجای آنکه به نگرانی نخبگان دلسوز بها بدهند، با توهين به آنها و اينکه آنها «ترسو» و «بزدل» هستند، می‌خواهند صورت مساله را پاک کنند.  با هر کدام از نخبگان که اين روزها تماس می‌گيريم همه نگران هستند، اما رئيس جمهور می‌گويد هيچ نگرانی نيست؟آيا همه زبون هستند به جز يک نفر که هيچ ارتباطی با کارشناسان و نخبگان ندارد؟؟؟

خائن به جامعه کیست؟

شهاب سبحانی 

  حدود سه ماه قبل روزنامه اعتماد ملی با وزير علوم درباره دانشجويان ستاره‌دار مصاحبه كرد. آقای وزير چنان از موضع اخلاقی و اسلامی روزنامه و خبرنگار را به علت بکاربردن عنوان دانشجوی ستاره دار به باد انتقاد گرفته و درس اخلاق و پرهيز از دروغ داد كه اگر من خودم يكی از اين دانشجويان را نمی‌شناختم، حتماً باور می‌كردم يا حداقل احتمال می‌دادم كه حرف‌های وزير دولت مکتبی صحيح و ادعاهای روزنامه دروغ است.اين واقعه گذشت و كم‌كم مشكلات دانشجويان ستاره‌دار (يك و دو ستاره) موقتاً و بر اثر فشار افكار عمومی تا حدی مرتفع شد، اما مشكل سه ستاره‌ها كماكان باقی ماند تا اين كه رئيس آقای وزير صريحاً به وجود آنان اذعان كرد. ديگر نمی‌شد وجودشان را تكذيب كرد، چرا كه اگر وزير اين كار را می‌كرد اتهامی عليه مقام مافوق او محسوب مي‏شد. از اين رو پس از گذشتن سه ماه ،قضيه از سوی وزير پذيرفته می‌شود با اين ادعا كه آنان مسأله‌دار هستند و برخی از آنان به ناموس مردم تجاوز كرده‌اند!ادعای قبلی جناب وزير شامل يكی از اين دو حالت است.

الف ‌ـ عالماً و عامداً خلاف واقع گفته‌اند.

ب ‌ـ بی‌اطلاع از واقعيت زيرمجموعه وزارت خانه خود، خبر را تكذيب كرده و در واقع بدون "علم" سخن گفته‌اند (آن هم در وزارت علوم!).

اگر حالت اول است، كه طبعاً ادعای اخيرش عليه دانشجويان نيز مصداق همان و خلاف واقع است. اما چرا به راحتی می‌توان دروغ گفت و بعد بدون كمترين پرسشی ادعای ديگری مطرح كرد؟

و اگر مورد دوم است كه باز هم ادعايش عليه دانشجويان مصداق اظهارنظر غير"عالمانه" است. آقای وزير متوجه نيست كه حكم تجاوز به ناموس مردم اعدام است. اگر كسی چنين كاری كرده (در واقع در دادگاه ثابت شده باشد) فرصتی برای ادامه تحصيل واخذ ستاره پيدا نمی‌كند و اعدام می‌شود. و اگر چنين كاری نكرده، مفتری بايد مجازات شود.چرا مسايلی به اين وضوح از سوی مقامات بالای كشور بدون ذره‌ای احساس نگرانی مطرح می‌شود؟ چرا حتی يك مرجع صلاحيت‌دار به آن دروغ و اين اتهام رسيدگی نمی‌كند؟ و از همه مهمتر، چرا جامعه در برابر اين موارد سكوت پيشه می‌كند؟جامعه فروپاشيده شاخ و دم ندارد، جامعه‌ای است كه نسبت به بدترين خلاف‌ها حساسيت خود را از دست داده است. چنين سخنانی و چنين ادعاهايی مصداق بارز تجاوز به جامعه است، اما هنگامی كه حساسيت‌ها و بنيان‌های اجتماعی فروپاشيده باشد، هيچ كس واكنشی از خود نشان نمی‌دهد.اگر چنين سخنانی در يك جامعه سالم و طبيعی طرح شود، بسياری از رسانه‌ها و مردم (فارغ از هر نوع جناح سياسی و فقط به صرف انسان و عضو جامعه بودن آنان) تا استعفای وی از مقام خود و عذرخواهی رسمی، دست از اعتراض برنمی‌دارند، اما در اينجا چه می‌توان كرد؟ مسئولی كه قرار است حرمت ملت و جامعه را پاس دارد، چنين بی‌حرمتی می‌كند. به قول حافظ:چو پرده‌دار به شمشير می‌زند همه راكسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند.

آرمان و امید

ابراهیم خزائی

چرا از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی همواره عده ای انتظار می کشیدند تا «اینها» بروند؟

به آنها برچسب «ضد انقلاب» و «سلطنت طلب» می زدند. ولی آنها هر که بودند، وجود داشتند. واقعیت داشتند. هر چه زمان بیشتر گذشت، بر شمار آنان که می خواستند «اینها» بروند، افزوده گشت. تو گویی این رژیم با وجود 98 درصد «رأی آری» که مشروعیت حقوقی آن را تضمین می کرد، هرگز نتوانست به مردم ایران بقبولاند که با پذیرش از سوی آنان بر مسند قدرت تکیه زده است. از همان روز اول شبح «رفتن اینها» و شبح «تغییر» در آسمان ایران پرواز می کرد.

حتی دلبسته ترین گروههای چپ ایران در آن دوران، اگرچه از یک سو به اعترافات بعدی خودشان سازمان نظامی مخفی داشتند که قطعا برای تقویت رژیم نبود، ولی همگامی شان نیز با جمهوری اسلامی بر گمان «تغییر» آن تکیه داشت. حتی آرای بیست میلیونی به خاتمی در دو نوبت ریاست جمهوری او به این امید به صندوقها ریخته شد که در این رژیم «تغییر» به وجود بیاید تا جایی که خاتمی وعده های خود را منکر شد و گفت «رهبر اپوزیسیون» نیست و «تغییر» قانون اساسی را «خیانت» نامید. و حتی همین طرفداران اصلاحات که در خط خارج کشور- تهران کار می کنند، امیدشان این است که با «اصلاح» این رژیم را «تغییر» دهند! یعنی می خواهند با «اصلاح» انقلاب کنند! از همه اینها یک حقیقت روشن می شود که این مردم، زمامداران جمهوری اسلامی را مانند حاکمان عرب و مغول هرگز از آن خود ندانستند و هر چه از عمر آن گذشت بیش از پیش از آن فاصله گرفتند، بدون آنکه، از شوربختی، بدیلی برای آن بیابند.در این میان، نسل های امروز دیگر آرمانگرا نیستند. این بد است. آرمان است که امید می پرورد. آدمی اصولا به امید زنده است. جامعه نیز حتی اگر بر آن آگاه نباشد، عنصر آرمان و امید را در ناخودآگاه جمعی و تاریخی خود حمل می کند. سالها می گذرد و ما به پشت سر می نگریم. به چه چیز زنده ایم؟ به عنوان فرد، به عنوان جامعه، به عنوان ملت، واقعا به چه چیز زنده ایم؟

کدام نیرو پس از هر فلاکت و ذلت ما را دوباره از نو فرا می رویاند؟ چه چیز تحمل سخت ترین شرایط را در جنگ و زندان و تبعید، در سایه هولناک سکوت و سرکوب و غربت، بر ما هموار می کند و هر بار که جسم، خسته و فرسوده می شود، هرگاه که عقل، مأیوس و سرخورده در لاک خود فرو می رود، دست دراز می کند، زیر بازوی ما را می گیرد، خود را تکیه گاه ما می سازد تا دوباره بر پاهای خود بایستیم و تسلیم نشویم؟ چه چیز پس از صد سال و هزار سال هم چنان در جسم و جان ما «در خروش و در غوغاست»؟ چرا نسل ما حتی تا به امروز که با آرزوی تغییر جهان، از گنداب خویشتن سر در آورد، هرگز آرمان خواهی را وا ننهاد و نا امیدانه پدران خود را سرزنش نکرد؟ زیرا امروز نسل ما پل بین پدران و فرزندان است. پل بین دیروز و فرداست. نسل ما می داند حرف آخر انقلاب مشروطه و انقلاب 57 همچنان ناگفته مانده است از این رو این مسئولیت سنگین بر دوش اوست تا جان در بدن دارد، امیدوارانه بر آرمان همیشگی این ملت پای بفشارد و حرف آخر را در گوش نسل های جوان تکرار کند: هنوز آزادی، هنوز تجدد

مدیر مسئول

امیر خزائی

سر دبیر

شهاب سبحانی

هیئت رئیسه

بهزاد توکلی

ابراهیم خزائی

وحید محمدتقی نژاد

آدرس :

Shahab Sobhani

Fritzhusemann Str. 20A

59192 Bergkamen

Tel.: Tel.: +49 2307286316

s_sha_30@yahoo.de

www.azadegy.de/Fariade%20Ma/index.htm

یادآوری

این نشریه زیر نظر مدیر مسئول برای رساندن فریادمان به دیگران و دفاع از حقوق انسان ها در ایران و افشاگری جنایات و خیانتهای رژیم اسلامی منتشر میشود.

نشر آثار، سخنرانی و اطلاعیه بمعنی تائید وپذیرش آنها نمیباشد .

با اعتقاد به گسترش افکار، استفاده و انتشار آثار چاپ شده در این نشریه کاملاً آزاد است

فریاد ما

                                


بازگشت به خانه